»»»»»سایه در خورشید

متن مرتبط با «مادر» در سایت »»»»»سایه در خورشید نوشته شده است

غزلی که هر صبح بعد از دیدن خواب مادرم میu200cخوانم با اشک...

  • نیلوبلاگ

    سیر نمیشوم ز تو ای مه جان فزای منجور مکن جفا مکن نیست جفا سزای منبا ستم و جفا خوشم گرچه درون آتشمچونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای منچونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشاننرخ نبات بشکند چاشنی بلای منعود دمد ز دود من کور شود حسود منزفت شود وجود من تنگ شود قبای منآن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمانذره به ذره رقص در نعره زنان کههای منآمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخورگفتم غم نمیخورم ای غم تو دوای منگفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تولیک ز هر دو دور شو از جهت لقای منگفتم چون اجل رسد جان بجهد از این ج...

    ادامه مطلب
  • مادر...

  • نیلوبلاگ

    مادر بهشت من همه آغوش گرم توستگوئی سرم هنوز به بالین نرم توستپیوسته در هوای تو چشمم به جستجوستهرلحظه با خیال تو جانم به گفتگوستدر خواب و خیال همه با توام هنوزتنهائیم مباد که تیره است بیتو روزدائم حریم قدس تو احساس میکنماحساس قدس آن دم انفاس میکنمموسیقی بهشت همانا صدای توستگوش دلم به زمزمه لای لای توستمادر به قصههای تو میخفت غصههامیرفت چشم و گوش به دنبال قصههابا شادیت نبود غمی را مجال ایستامّا به گریه تو هم آفاق میگریستصد قصه عشق بودی و میخواندمت مدامرفتیّ و ماند قصه صد عشق ناتمامای سینه داشته سپ...

    ادامه مطلب
  • به روایت حضرت مادر

  • نیلوبلاگ

    «نمیتونی گولم بزنی دنیا! برو! برو که سه طلاقهت کردم!»این را مادر خدا بیامرزم همیشه میگفت!و بعدش ماجرای شنیدنی سهطلاقهکردن دنیا توسط امام علی(ع) را...که امیرالمومنین در حالی که شب، پردههای خود را افکنده بود و در محراب ایستاده، محاسن را به دست گرفته، چون مار گزیده به خود میپیچید و محزون میگریست و میگفت:ای دنیا! ای دنیای حرام! از من دور شو! آیا برای من خودنمایی میکنی؟ یا شیفتهی من شدهای تا روزی در دل من جای گیری؟ هرگز مبادا! غیر مرا بفریب که مرا در تو هیچ نیازی نیست! تو را سهطلاقه کردهام تا بازگشتی...

    ادامه مطلب
  • خداحافظ مادر اما...

  • نیلوبلاگ

    ...به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی و دلم ثانیهای بند نشد....با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهرهیچکس، هیچکس اینجا به تو مانند نشد....هر کسی در دل من جای خودش را داردجانشین تو در این سینه خداوند نشد!!....خواستند از تو بگویند شبی شاعرهاعاقبت با قلم شرم نوشتند نشد!...«فاضل نظری» بخوانید...

    ادامه مطلب
  • آرام جانم مادرم...

  • نیلوبلاگ

    u200bu200bu200bu200bu200bu200bای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرودمن ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از اوگویی که نیشی دور از او در استخوانم میرودگفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درونپنهان نمیماند که خون بر آستانم میرودمحمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروانکز عشق آن سرو روان گویی روانم میروداو میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشاندیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرودبرگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشمچون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرودبا آن همه بیداد او وین...

    ادامه مطلب