چ عشق و حالی داشتیم
صد مرده حلّاج بودیم!
یال و کوپالی داشتیم!
ی «سایه در خورشید» و
ی خلوت و... طاها بود!
سمانه بود و برف و...
یک خانومِ صبا بود...!
از عروض و قافیه...
تا تعداد هجا بود...
هر جا مشاعره بود
طاهره هم، اونجا بود
نوشابهها وا کردیم...
نون قرض اگر میدادیم
لا نوناشم، چند تا سیخ
دل و جیگر میدادیم...
رنجی نمیبردیم و...
نبرده، گنجمون بود!
«خخخ» شده بود امضا و
سیگار، تبسنجمون بود!
خلاصه، خلوتگاهی
داشتیم تو خورشیدمون
سلامی که میدادیم
نوری میپاشیدمون...
یهو ی طوفان اومد...
خاک رو تو چشمها پاشید
بعدش ی فوت کرد و برد
طاها رو از تو خورشید!
حالا هم رد پایش
مونده و هم، «سایه»اش
مسافر, کوچولو,
رفت توی سیارهاش...!
»»»»»سایه در خورشید...
ما را در سایت »»»»»سایه در خورشید دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 146