
سیر نمیشوم ز تو ای مه جان فزای منجور مکن جفا مکن نیست جفا سزای منبا ستم و جفا خوشم گرچه درون آتشمچونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای منچونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشاننرخ نبات بشکند چاشنی بلای منعود دمد ز دود من کور شود حسود منزفت شود وجود من تنگ شود قبای منآن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمانذره به ذره رقص در نعره زنان کههای منآمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخورگفتم غم نمیخورم ای غم تو دوای منگفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تولیک ز هر دو دور شو از جهت لقای منگفتم چون اجل رسد جان بجهد از این ج...
ادامه مطلب
مادر بهشت من همه آغوش گرم توستگوئی سرم هنوز به بالین نرم توستپیوسته در هوای تو چشمم به جستجوستهرلحظه با خیال تو جانم به گفتگوستدر خواب و خیال همه با توام هنوزتنهائیم مباد که تیره است بیتو روزدائم حریم قدس تو احساس میکنماحساس قدس آن دم انفاس میکنمموسیقی بهشت همانا صدای توستگوش دلم به زمزمه لای لای توستمادر به قصههای تو میخفت غصههامیرفت چشم و گوش به دنبال قصههابا شادیت نبود غمی را مجال ایستامّا به گریه تو هم آفاق میگریستصد قصه عشق بودی و میخواندمت مدامرفتیّ و ماند قصه صد عشق ناتمامای سینه داشته سپ...
ادامه مطلب
«نمیتونی گولم بزنی دنیا! برو! برو که سه طلاقهت کردم!»این را مادر خدا بیامرزم همیشه میگفت!و بعدش ماجرای شنیدنی سهطلاقهکردن دنیا توسط امام علی(ع) را...که امیرالمومنین در حالی که شب، پردههای خود را افکنده بود و در محراب ایستاده، محاسن را به دست گرفته، چون مار گزیده به خود میپیچید و محزون میگریست و میگفت:ای دنیا! ای دنیای حرام! از من دور شو! آیا برای من خودنمایی میکنی؟ یا شیفتهی من شدهای تا روزی در دل من جای گیری؟ هرگز مبادا! غیر مرا بفریب که مرا در تو هیچ نیازی نیست! تو را سهطلاقه کردهام تا بازگشتی...
ادامه مطلب
...به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی و دلم ثانیهای بند نشد....با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهرهیچکس، هیچکس اینجا به تو مانند نشد....هر کسی در دل من جای خودش را داردجانشین تو در این سینه خداوند نشد!!....خواستند از تو بگویند شبی شاعرهاعاقبت با قلم شرم نوشتند نشد!...«فاضل نظری» بخوانید...
ادامه مطلب
u200bu200bu200bu200bu200bu200bای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرودمن ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از اوگویی که نیشی دور از او در استخوانم میرودگفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درونپنهان نمیماند که خون بر آستانم میرودمحمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروانکز عشق آن سرو روان گویی روانم میروداو میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشاندیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرودبرگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشمچون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرودبا آن همه بیداد او وین...
ادامه مطلب
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی سوگند به صفبستگان [مانند فرشتگان، نمازگزاران و جهادگران] که صفی [منظم و استوار] بستهاند. و به بازدارندگان که [انسان را از گناهان] به شدّت باز میدارند.. خلوتگاهی ساختهام از خیالم در خورشید؛ پذیرای دلهایی که دوست میدارند، میسوزند، میلرزند اما، هرگز تسلیم نمیشوند.... و دیگر اینکه؛ به جز «لئا»؛ (دختری که رو به سوی خدا دارد...) «دیوونهی داداشیِ» وبلاگِ «قطعه ۲۶»«طاها»ی «سایه در خورشید» «سایهی حاجقاسم» «سایه» و «سایهی هیچ» هر کدامشان هم با افتخار «د...
ادامه مطلب
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی سوگند به صفبستگان [مانند فرشتگان، نمازگزاران و جهادگران] که صفی [منظم و استوار] بستهاند. و به بازدارندگان که [انسان را از گناهان] به شدّت باز میدارند.. خلوتگاهی ساختهام از خیالم در خورشید؛ پذیرای دلهایی که دوست میدارند، میسوزند، میلرزند اما، هرگز تسلیم نمیشوند.... و دیگر اینکه؛ به جز «لئا»؛ (دختری که رو به سوی خدا دارد...) «دیوونهی داداشیِ» وبلاگِ «قطعه ۲۶»«طاها»ی «سایه در خورشید» «سایهی حاجقاسم» «سایه» و «سایهی هیچ» هر کدامشان هم با افتخار «د...
ادامه مطلب
کلبهی کوچیکِ دلم، شکسته بود پنجرههاش...نه دَری داش که باز بشه، نه باز میکردم اگه داش!هر کی میاومد طرفش، تا میدیدم برقِ نگاش...یه سنگی از پشتِ شیشه، شلیک میکردم تو چشاش!کلبهی کوچیکِ دلم، شکسته بود پنجرههاش...چون که دَرش باز نمیشد، روی اراذل و اوباش!یه شب اما تو خواب دیدم، اونی که میمیرم براشداشت میاومد به سمتم و اسب سفیدی زیر پاش...کلبهی کوچیکِ دلم، شکسته بود پنجرههاش...بادی وزید، نوری پاشید، بارونی شد چشام باهاش.......و از آن مهرِ ماهِ من تا این مهرماه که بیاید، من دو ساله میشود! بخوانید...
ادامه مطلب
چرا من نمیتونم فراموشت کنم پدر؟!هنوز داری جلوی چشمام راه میری...هنوز صدای تند و آروم پاهات تو گوشمه....صدای کوتاه و بلند نالههات...صدات وقتی که از شدت درد سراغ اون قرص قرمزه، همون مسکن همیشگی رو میگرفتی ازم هر شب ساعت دو نصفه شب و بعدش میپرسیدی چرا بیدارم هنوز و نمیدونستی علتشو...الان فهمیدی پدر؟الان فهمیدی چقدر دوستت دارم یا نه هنوز هم؟!ببین دارم دق میکنم از دوریت...ببین این اشکامو... بخوانید...
ادامه مطلب
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه میرفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بیوقفه شروع به فحشدادن و بد و بیراه گفتن کرد.بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحشمالی کرد، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و…محترمانه معذرتخواهی کرد و در پایان گفت: مادمازل! من لئون تولستوی هستم.زن که بسیار شرمگین شده بود، عذرخواهی کرد و گفت: چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟تولستوی در جواب گفت: شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!...+ با بازی زیبا و بُردِ بسیار بسیار زیباترِ تیمملی فوتبال ایران، ...
ادامه مطلب
در شبی که از هزار ماه بهتر است، همین که شکست، قدر پیدا میکند.آری؛ دل را میگویم.و شگفتا!در همان شبی که دلِ شکسته قدر دارد، سخت میشکند! خیلی هم سخت! دندههایم را میگویم...این امّا یعنی؛دردهای آشنا...دردهای غریب...دردهای بومی...دردهای خانگی...دردهای نگفتنی...دردهای نهفتنی...دردهای... . . . . . . ای کسانی که قوت غالبتان غم حسین است! التماس دعا... بخوانید...
ادامه مطلب
xa0...
ادامه مطلب
xa0 کاش «وقت» نداشتم، نه «عافیت»! . . . آری... به قول «قیصر» عزیز؛ درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟ xa0...
ادامه مطلب